|
موضوعات دوستان دیگر موارد |
نوشته شده به دست bamian sarafraz
13) کخرا یا چخرا Chakhraاهورا مزدا گفت: «سيزدهمين از جاها را آفريدم، چَخْراست با مردم دلير و اشهگراي.» وندیداد بند (17) [1] مترجم بندهش ایرانی چخر را با شاهرود تطبیق کرده است. [2] اما مترجم ونديداد نوشته است: «در اوستا چخره به معني چرخ است. دارمستتر دركتب مقدس، ج 4، ص 8، اشاره ميكند كه در قديم دو شهر به نام چخر يا «چَرْخ» وجود داشته است، يكي در خراسان و ديگري در غزنين. آنچه محقق است، اين سرزمين نيز در همان شرق ايرانِ [امروزی] چون شهرهاي ديگر ياد شده واقع بوده است.» [3] فرهنگ برهان و ناظم الاطباء و جهانگيري، چرخ را نام دهي از ولايت غزنين نوشته اند که شيخ يعقوب چرخي از آنجا بوده است. مولف فرهنگ جهانگيري اين شعر «مهستي» راشاهد آورده است. با خَلق به داوري بود قاضي چرخ - وز علم و عمل بري بود قاضي چرخ[4] بجز دهی در غزنی قریه ای در برگرِ شارستانِ دَيكُندي (شرقِ قریه ابراهيم خان گاو سوار) نیز بنام چرخ یاد میشود. به نظر میرسد که کلمات «کرخ» و « قَرْخْ » و «کَرش» در گویش امروزی هزارگی، تغییر یافته کخر و چخرِ اَوِستا باشد. در گويش هزاره های ولایت غزنی، کَرَش بر وزن مرض و کَراش بر وزن صراف و قرخ بر وزن بلخ به معنی کوه یا زمینی بلند و سخت گذر و دارای شیب تند را گویند. «كرش پاره اي زمين بلند يا پشته مي باشد. »[5] به نظر میرسد که اوستا در صدد معرفي شهرهای معروف اهورایی است، نه معرفی دهات و قصبات كوچك. بنا بر این منظور از کخر یا چخر اوستايي باید سرزمين وسيع تر باشد. یعنی منظور از کرخ يا چرخ در اوستا سرزمین غرشستان و غرجستان (کوهستان) دورة اسلامی میباشد. واژگانی چون: غرشستان و غور و غزنه و... در اصل گرشستان و گور و گزنه بوده است. به این معنی که نام گرشستان از دو كلمة «گرش+ ستان » تركيب يافته است. گرش در زبان دری قدیم، كرش با کاف عربی بوده است كه امروزه گرش با گاف فارسي تلفظ مي شود. مانند: كژدم (گژدم)، کور (گور) و يات كار (يادگار) و همکون (همگون)[6]، و کول (گول) [7] و ... در تمام این موارد، کاف عربی به گاف فارسی تغییر یافته است. اوستا مردم چَخر را دلير و اشه گراي نوشته است. معني اشه گراي در بحث مرو گذشت که به معنی پاک و پرهیزگار است. مورخان و جغرافيون دوره اسلامی مردم غرجستان را به نيكي و پاكي ياد كرده اند، و این همان ویژگی است که در اَوِستا برای مردم کخر ذکر شده است. مقدسی شامی (قرن 4 هجری) در باره «غرج الشار» نوشته است: « غرج به معنی كوه و شار به معنی شاه است. پس معنى تركيبى آن كوهستان شاه است. عوام آنرا غرجستان می گویند. شاهان آنجا تا به امروز شار ناميده مىشوند. غرجستان ناحيه ای پهناور با دهات بسيار و دارای ده منبر[8] است كه مهمتر از همه اَبشِين است كه جايگاه شارها است و كاخ هايشان در آنست. جامع[9] زيبا و كاروانسراها دارد [كه شار فقيه فاضل ابو نصر محمّد بن اسد و پيشينيانش ساخته اند.][10] و نهرى دارد كه نهر مرو رود نيز هست. شورمين نيز از شهرهاى اين سرزمين است و شهر ابشین و شورمین در بزرگی نزدیک به هم اند. بلیکان که در کوهستان واقع است، نیز از شهرهای غرجستان میباشد. در اين ولايت دروازههائى آهنين است كه هيچكس بدون اجازه و هماهنگی نمىتواند در آنها داخل شود. در آنجا دادگسترى درست و دقت ديد و باقى مانده سنتهاى عمرين[11] و رسم ورواج های خوش آيند ديده مىشود. نه فرمان روايانِ ستمگر وجود دارند و نه تغييرى در راهها رخ مىدهد. آنچه از ثروتمند گرفته شود هزينه بىنوايان مىشود. اگر كسى جنايتى كند، يا بخشیده مىشود و يا حدّش مىزنند. با اين همه، خودشان مردمى صلح جو و آرام و خوش طینت اند. چه درست گفته است پيامبر كه: «هر طوری که باشيد، همان طور بر شما فرمان رانده مي شود.» به همين سببها بود كه من نخواستم غرجستان را به هيچ يك از خورهها و نواحی پيرامونش منسوب دارم؛ زيرا كه خودش مستقل است و مردم به احترام شار شان گرامى هستند.»[12] 14) وَرِنا Varenaچهاردهمین شهر اهورایی «وَرِنَه چهارگوشه» است. در وندیداد (کتاب سوم اوستا) ازین شهر به عنوان چهاردهمین شهر اهورایی و زادگاه فریدون یاد شده و نوشته است: «چهاردهمين از جاها را که آفريدم «وَرِنه ي چهارگوش» است. كه در آنجا فريدون - كشنده اَژي دهاك- زاده شد.» وندیداد فصل 1- بند (18) [13] فريدون پسر آثويه از خاندان توانا در مملكت چهارگوشه «وَرنَه» قرباني کرد تا بر اژيدهاك پيروز شود.[14] در جاهای مختلف یشتها (کتاب چهارم اَوِستا) از «وَرِنَه چهارگوشه» بنام جایگاه ستایش فریدون نام برده شده است که: «از براي او فريدون پسر «آثويه» از خاندان توانا در [مملكت] چهارگوشه (ورنه) قرباني كرد كه من به اژي دهاك (ضحّاك) ظفر يابم.[15] او را بستود فريدون پسر خاندان آبتين از خاندان توانا در مملكت چهارگوشة «وَرِنَ»، از او اين كاميابي را در خواست نمود، كه من به اژيدهاك (ضحاك) سه پوزه، سه كله، شش چشم، هزار مكر ظفر يابم.»[16] علاوه بر وندیداد، در يشت 5، بند 33 ؛ يشت9، بند 13 ؛ يشت15، بند 23 و در یسنا، ها 27، بند1 نیز از شهر وَرنَه یاد شده است. [17] دکتر پور داود مترجم یشتها (کتاب چهارم اَوِستا) و دکتر جوان مترجم وندیداد (کتاب سوم اوستا) گیلان و دیلم را ورنه اوستایی دانسته اند. مترجم بندهش ایرانی نوشته است: منظور از «وَرِ چهار گوشه، دنباوند است... که از چهار سوی سرزمین آب در شهر آید.» [18] مترجم فرهنگ واژه های اوستایی این نام را «وَرَنَ» Varana نوشته و آن را به معنی باور، پسند، خواهش و آرزو معنی کرده است. (يسنا 31، بند 11)» [19] بر خلاف گفته این بزرگان به نظر میرسد که: نخست اینکه) «وَرِنَه» Varena یا «وَرَنَ» Varana به معنی باور نیست، بلکه از ریشه «وَر» و به معنی سرزمین مغاکها و خانه های زیر زمینی است. دو اوستا شناس هندی و فرانسوی بنام پروفسور محمد علی و دارمستتر «وَر» را به معنی غار ترجمه کرده اند. [20] در بحث «وَر جمکرد» شرح داده شده که: اوستا شناسان «وَر» را به معنی غار ترجمه کرده و واژة «کَرَتَKereta » و «کرد» را به معني کرده و انجام داده نوشته اند.» [21] بنا بر این «وَر» در زبان اوستایی برابر با جای سر پوشیده، پناهگاه و شهر و قلعه است و «کرد» برابر با بنا کردن و ساختن است. پس «وَرِجَمکَرد» برابر میشود با پناهگاهی که جمشید ساخت. بر اساس اوستا منظور از « وَرِ جَمکَرد» قلعه یا شهر چهار پوششه ای بوده است كه جمشيد به امر خدا در کنار رود داییتی (رود بلخ) ساخته است. به احتمال زیاد منظور از «ور جمکرد» بنای نخستین شهر بلخ یا بامیان باشد که توسط جمشید ملقب به کیومرث، بنا شده است. به نظر میرسد که این داستان در حقیقت مربوط به آغاز دوران سکونت و شهر سازی مردم باستانی این حوزه بوده که تاریخ آن به شکل داستان ور جمکرد باقی مانده است.[22] واژه هايی چون: «وار»، «وَر» یا «وُر» در گويش کنونی هزارگی به معني جایگاهی سر پوشیده یا سرباز بکار میرود که جانورانی چون: پرنده و مورچه يا سگ وگرگ و... با چوچه ها و توله هایش دسته جمعی در آن زندگي كنند. مانند: وَرِ مورچه (شهر و لانه مورچگان) وَرِ مرغ، وَرِ سگ، وَرِ گرگ و... البته محل زيست يك قلاده گرگ يا سگ را وَر نمي گويند بلكه غار مي گويند. دوم اینکه) منظور از «ورنة چهار گوشه» باميان با مغاک ها و شهرهای زیر زمینی و شگفت آور آن است، نه گیلان یا تپه دنباوند در حوزه مازندران. در اوستا شهر وَرِنه بنام زادگاه فریدون قاتل ضحاک توصیف شده است. وجود آثار باستانی بامیان مانند: خرابة شهر باستاني بنام شهر ضحاك [23] و غار ضحاک و شهر زیر زمینی بنام غار فریدون و شهر زیر زمینی چهل ستون و زیارت کاوه ولی در دره آهنگران و شهر نریمان - که برخی نامهای اوستایی و برخی نامهای شاهنامه ای هستند- و شهر غلغله و هزاران سموچ و نگارخانه ها و مزگتهای کنده شده در دل کوههای سنگی و تندیس های شگفت آور سرخ بُت و خِنگ بُت، معروف به صلصال و شهمامه و آثار عظیم باستاني و هنری ديگر، نشان می دهند، كه منظور از ورنة چهار گوشه اوستا، باميان است و همین سرزمين است که زادگاه و مركز قدرت فريدون و کاوه آهنگر و پرورشگاه فرهنگ و باورهای میترایی و مرکز سلطنت پیشدادیان بوده است. داستان شكست ضحاك توسط فريدون در اوستا و شاهنامه ها و منابع دوره اسلامی بسیار مشهور است. توضیح مطلب اینکه: دراوستا و شاهنامه جغرافیا و نشانه های شهر ورنه اوستایی و بامیان و البرزکوه، مطابق هم ذکر شده اند. در اَوِستا، رشته کوه البرز را جای مقدس و جایگاه آغاز خلقت و محل آرامش و ستایش کیومرث و جمشيد و فريدون و منوچهر و هوشنگ پیشدادی و فرودگاه وحی و جایگاه پل صراط و محل بعثت و نبوت زردشت و جایگاه شعار پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک و جایگاه کیانیان و نیکان خوانده است. اوستا شهر ورنه را زادگاه فریدون خوانده است و شاهنامه البرزکوه در سر مرز ایران و هندوستان را پرورشگاه فریدون و زال[24] فرزند سام نریمان و جای کیان خوانده است. هم چنین بامیان را نیز در شاهنامه سر مرز ایران و هندوستان و جای کیان خوانده است. شاهنامه در داستان «زادن فریدون» از زبان «فرانک» مادر فریدون چنین گفته است: ببرّم پى از خاك جادوستان - شوم تا سر مرز هندوستان شوم ناپديد از ميان گروه - برم خوب رخ را بالبرز كوه چو بگذشت از آن بر فريدون دو هشت - ز البرز كوه اندر آمد بدشت برِ مادر آمد پژوهيد و گفت - كه بگشاى بر من نهان از نهفت بگو مر مرا تا كه بودم پدر - كيم من ز تخم كدامين گهر فرانك بدو گفت كاى نامجوى - بگويم ترا هر چه گفتى بگوى تو بشناس كز مرز ايران زمين - يكى مرد بُد نام او آبتين ز تخم كيان بود و بيدار بود - خردمند و گُرد و بىآزار بود ز طهمورث گُرد بودش نژاد - پدر بر پدر بر همى داشت ياد پدر بُد ترا و مرا نيك شُوى - نبُد روز روشن مرا جز بدوى...[25] عده ای از پژوهندگان و لغتنامه نویسان معاصر، نظیر دکتر معین و دکتر مشکور و... بدون ذکر منبع، رشته کوه البرز را در جنوب دریای خزر دانسته و بلند ترین قله آن را دماوند نوشته اند. [26] اما بسیاری از پژوهندگان و اوستا شناسان پیشگام، کوه البرز را در شرق ایران امروزی میدانند. دکتر پورداود نوشته است: هرچند كه امروز کوه البرز و قله دماوند برای همه معلوم است، ولي در ادبيات مَزدِيَسنا تعيين اين كوه بيرون از اشكال نيست... ظاهرا بايد كوه مذكور در طرف مشرق واقع باشد.»[27] مهرداد بهار مترجم بندهش ایرانی می نویسد: «از مطالب شاهنامه بر می آید که البرز در شرق سرزمینهای ایرانی قرار داشته است، بویژه در آغاز داستان فریدون و فرستاده شدن او به البرز کوه. در زمان حاضر نام رشته کوهی است که در شمال نجد ایران قرار دارد.»[28] خلف تبریزی صاحب برهان قاطع، البرز را رشته کوهی در میان ایران و هندوستان نوشته است.[29] و پوهاند عبدالحي حبيبي كوه البرز را در جنوب بلخ ميداند.[30] و امروزه کوهی بنام البرز در جنوب بلخ در نزد مردم این ناحیه بسیار مشهور است. هم چنین شاهنامه فردوسی بامیان را در کنار بلخ و پنجهیر و فاریاب و... از شهرهای ایرانِ باستان شمرده و آن را سر مرزِ ايران و جای کیان خوانده است. فردوسی در ضمن شمردن شهرهای ایران در عهد باستان میگوید: دگر «طالقان» شهر تا «فارياب» - هميدون درِ «بلخ» تا «اندرآب» دگر «پنجهير» و درِ «باميان» - سر مرزِ ايران و جاى كيان[31] با توجه به دلایل و نشانه های یاد شده، هیچ تردیدی باقی نمی ماند که شهر «ورنه» اوستایی، همین شهر بامیان میباشد. هاشم رضی مترجم ونديداد، چهارگوشه را که در اَوِستا پسوندِ «ورنه» ذکر شده، به معني چهار دروازه نوشته است.[32] مقدسی شامی ( قرن 4 هجری) نیز شهر بامیان را دارای چهار دروازه نوشته است.[33] بلی! منظور از چهار گوشه يا چهار دروازه، احتمالا چهار دره ای است كه راه های ورودی شهر بامیان میباشند و اين چهار دره عبارت از دره ككرك (جنوب شرق) دره فولادي (جنوب غرب) دره عُلیای بامیان (سمت غرب) دره سُفلای بامیان (سمت شرق) است.[34] در دهن این دره ها هم اکنون آثار تاریخی و دیوار برجهای قدیمه دیده میشوند که احتمالا برجهای نگهبانی بوده باشند. گفتنی است که: در بخشهای مختلف اَوِستا از دیوهای مازندران و دروغ پرستان ورنه به بدی یاد شده است.[35] از این جا فهمیده میشود که در عهد اَوِستا دو دشمن عمده برای زردشتیان و کیانیان مطرح بوده است، یکی دشمن فیزیکی و دیگری دشمن عقیدتی. احتمالا دیو خواندن مردم مازندران، بدین سبب بوده که آنان صحرا نشینان مهاجم و بی تمدن بوده و بر قلمرو کیانیان حمله می کرده اند و دروغ پرست خواندن مردم ورنه، بدین سبب بوده که در عهدي كه گشتاسب کیانی و دیگر مردم بلخ به آئين زردشت گرویدند، مردم ورنه به دین نو نگرویدند، و به دین میترایی باقی ماندند. از اوستا و از آثار باستانی بامیان فهمیده میشود که مردم حوزة رشته کوه بابا منجمله مردم بامیان، در آغاز آیین میترایی (مهری) داشته اند. اگر در تواریخ، به روایت جنگ رستم و اسفندیار که در کناره های رود هیرمند اتفاق افتاده، دقت شود، دیده میشود که علت اصلی نافرمانی رستم زابلی در برابر گشتاسب، گرایش شاهنشاه کیانی بلخ به آیین نو بوده است. احتمال نمیرود که این مطالب با دنباوند که در واقع یک تپه بزرگی بیش نیست و یا با سرزمین گیلان و مازندران ربطی داشته باشد. زیرا در عهد اوستا، سرزمین گیل و دیلم و تپور و رَی و... را مستقل از سرزمین مازندران بزرگ نمی دانسته و سرزمین مازندران بزرگ در اوستا و شاهنامه ها جزو ایرانویجه یا ایران شمرده نشده است. 15) هَپتَه هيندو Hapta Hinduپانزدهمین شهر اهورایی « هَپتَه هيندو» است. اهورا مزدا گفت: «پانزدهمين از جاها و شهرها را آفريدم ... هَپتَه - هيندو (پنجاب هفت رود است) كه از خاور هند به سوي باختر امتداد دارد.» وندیداد فصل 1- فقره (19) [36] چنانكه از اوستا پيدا است، هپته هندوی اوستا همان سَپْتَ - سينْدهْوَ Sapta-Sindhva ریگ ودا است و منظور از آن كشور هفت آب و هفت رودخانه است؛ یعنی پنجاب پاكستان و دو درياي سُوات و كابل كه در پاكستان با هم میشوند. [37] 16) سرچشمه رود رَنگهاشانزدهمین شهر اهورایی سرچشمه رود رَنگها است. اهورا مزدا گفت: «شانزدهمين از جاها را آفريدم، نزديك در سرچشمههاي رود رَنگها[38] است ، كه در آنجا مردم بيسردار و خودكامه به سر ميبرند. اهريمن در آنجا زمستان ديو آفريده پديد آورد و «تئوريّه»[39] را در آنجا مسلط نمود.» وندیداد فصل 1- فقره (20)[40] «هستند ديگر جاها و شهرهاي نيك و ژرف و ارجمند و با بركت و درخشان به جز آن شهرها كه گفته شد.» وندیداد فصل 1- فقره (21) [41] بندهش ایرانی از شانزدهمین سرزمین اوستایی بنام «اودای ارنگ» یاد کرده و نوشته است که: «شانزدهم «اودای ارنگ» بهترین آفریده شد، اودای تازیان است... در آن تازیان زیست کنند.» [42] در بحث رود رنگها شرح داده شده است که در باره موقعیت و جایگاه رود رنگها هفت نظر متضاد وجود دارد؛ هرکدام از خاورشناسان و محققان رودی را رود رنگها و سرزمینی را سرچشمه ی آن دانسته اند. اما در آنجا استدلال کرده ام که منظور از رنگها جیحون یا آمودریا در شمال افغانستان است و مقصود از سرچشمه رنگها ، سرزمین ختلان میباشد. جوزجانی در باره سرچشمه جیحون نوشته است: «رود جیحون از حدود وخان آغاز شده و از ناحیه بلور و شکنان وخان و از حدود ختلان و تخارستان و بلخ و چغانیان و خراسان و ماوراءالنهر میرود و سپس از حدود خوارزم میگذرد و سپس به دریای خوارزم میریزد.» [43] مقدسی شامی در بخش رودها، رود جیحون و رود بلخ را دو رود جداگانه نوشته و افزوده است که: سرچشمه جيحون از سرزمين «وخّان» است و به «ختّل» كشيده مىشود و با پيوستن شش رود به آن گسترش مىيابد... همه این رودها از سوى هيطل آمده، بدان مىپيوندند. سپس به سوى خوارزم سرازير مىگردد و پس از سيراب كردن چند شهر از شرق تا غرب خوارزم، به درياچهاى تلخ میریزد. [44] مترجم بندهش که سرچشمة رود رنگها را محل تازیان گفته، بدین جهت است که در زمان نویسندة بُندهش (قرن سوم هجری) ختلان به دست تازیان یعنی اعراب اداره میشد. این بود شرح و تفصیل شانزده سرزمین مزدا آفریده اهورایی که در کتاب اوستا از آنها نام برده شده است. بندهش ایرانی (تفسیر پهلوی اوستا) نیز این شهر های اوستایی را با اندک تفاوت، ذکر نموده و سرانجام افزوده است که: «این شهرستانها در ایرانشهر نامور ترند.»[45] از این گفتة بندهش دانسته میشود که پانزده شهر یاد شده، از ایرانویجه و ایرانشهر جدا نبوده؛ بلکه از زیر مجموعة مملکت ایرانویجه یا ایرانشهر بوده است؛ زیرا اوستا در صدد نبوده که شهرها و سرزمینهای تمام جهان را نام ببرد، بلکه خواسته است جغرافیا و نام شهرهای ایرانویجه را بیان کند. اما هاشم رضی مترجم وندیدات، گویا ایرانویجه را شهری جداگانه در کنار پانزده شهر دیگر دانسته، که درست به نظر نمی رسد. منابع
[1] هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 197 [2] فرنبغ دادگی، بند هش ايراني، ترجمه مهرداد بهار، بخش 16، ص133 [3] . (هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 236، زيرنويس 120 / و نیز نک: مجموعه قوانین زردشت، ترجمه موسی جوان، زیرنویس ص 72 [4] به لغتنامه دهخدا، ذيل چرخ و چرخي رجوع شود. [5] نک: لغتنامه دهخدا، ذیل کرش. [6] نک: احسان بهرامي، فرهنگ واژههاي اوستايي، جلد 3، ص1549 . [7] در مورد واژه كول و گول و خول و... به «التاج» نوشته جاحظ، ترجمة نوبخت، ص 94 رجوع شود [8] منظور از منبر مسجد جامع است که در آن اقامه نماز آدينه و اجراى حدود میشده است. منبر نشان درجه استقلال قضائى بوده است . نک: احسن التقاسیم، ترجمه، ص 193-282 [9] جامع یعنی مزگت آدینه. مسجد جامع. مسجدی که در آن نماز جمعه گذارند. (لغتنامه دهخدا، ذیل جامع) [10] بناها الشار الفقيه الفاضل ابو نصر محمد بن أسد و بعض بناها من قبله. احسن التقاسیم (نسخه عربی) زیرنویس ص 309. راجع به ابونصر محمد بن اسد به ترجمه تاريخ يميني از صص 323 تا 331 و به حبيب السير چ طهران ج1 ص332 و333 رجوع شود. [11] كنايه از ابو بكر و عمر است. همان، ص 360 [12] مقدسی شامی، احسنالتقاسيم، صص309- 310 / چ سوم، قاهره / ترجمه منزوی، ج2، ص451- 452. این سخنان را ياقوت نيز در معجم البلدان، ج2 ص 410- 411 آورده است. [13] هاشم رضي، ونديدات، ج 1، ص 197 [14] آبان يشت، بندهای 33 و34) ر.ک: یشتهای دکتر پورداود [15] گوش يشت بند 13 پورداود، يشتها /1/ 381 [16] رام يشت بند 23 و 24. پورداود، يشتها / 2 /150 تا 152 [17] به یشتها و یسناها نوشته دکتر پورداود رجوع شود. [18] فرنبغ دادگی، بند هش ايراني، ترجمه مهرداد بهار، بخش 16، ص133 [19] احسان بهرامي، فرهنگ واژههاي اوستايي، جلد 3، صص1293- 1294 . [20] پروفسور محمد علی ، وندیداد، ص 19 / چ دکن هند . [21] پروفسور محمد علی ، وندیداد، ص 19 / احسان بهرامی، فرهنگ واژه هاي اوستايي ص380 ، يشت 5 : بند 129. [22] ر.ک: دارمستتر، وندیداد یا مجموعه قوانین زردشت، ترجمه دکتر موسی جوان، ص 287- 288 [23] شهر ضحاك مربوط به دوره پيش از اسلام و بر روي تپة بلندي در 17 كيلومتري شرق باميان قرار دارد. به سرزمين و رجال هزارجات از نایل ص21 رجوع شود. [24] ر.ک: شاهنامه، داستان زادن زال [25] ر.ک: شاهنامه، داستان زادن فریدون و زال [26] نک: دهخدا، ذیل البرز/ دکتر جواد مشکور، ایران در عهد باستان، ص2 [27] دکتر پور داود، يشتها ج1 ص131 [28] فرنبغ دادگی، بند هش ايراني، ترجمه مهرداد بهار، ص173 [29] ن: برهان قاطع ج 1، ذیل البرز. [30] تاريخ مختصر افغانستان ص20 [31] شاهنامه چاپ مسکو، صص:498 و 499، بيت 18078 و 18091 [32] . ( هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 239، زيرنويس 126 ) [33] به احسن التقاسيم مقدسي شامی، ترجمة دكتر علي نقي منزوي ج 1، ص 85 . چ ت 1361 ش، رجوع شود. [34] به رهنمای بامیان نوشته احمدعلی کهزاد ص 2 و سرزمين و رجال هزارجات نوشته نایل، ص 10 به بعد ، و به ساختار طبيعي هزارجات، نوشته نایل، صص110-113-141- 142.و رجوع شود. [35] دکتر پورداود، یسنا /1 / 230 [36] هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 197 [37] نک: به دارمستتر، مجموعه قوانین زردشت، ترجمه موسی جوان، ص 72. [38] ( هاشم رضي، ونديداد، ج1، ص 245 ، زيرنويس 151 ) [39] توري و توراني؟ [40] . به يشتها ج1ص225 نیز رجوع شود) [41] هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 197 [42] فرنبغ دادگی، بندهش ایرانی، ترجمه مهرداد بهار، بخش 16، ص133 [43] جوزجانی،حدود العالم، ص64 / چ جلال الدین تهرانی) (تلخیص و ویرایش جدید) / نیز نک: ابوزید بلخی، البدء و التاریخ / ج4 ص59 / چ پور سعید/ مکتبت الثقافت الدینیه/ بی تا / آفرينشوتاريخ/ ترجمه محمد رضا شفیعی، ج2،ص594 متن عربی البلدان ابن فقیه: «و ببلخ، جيحون و هو نهرهم العظيم، و بينه و بين بلخ اثنا عشر فرسخا. و الترمذ على النهر... و المدن التي عن يمين النهر و الأنهار الصغار التي في هذه الجبال الشرقية التي من ناحية القبلة و من ناحية الدبور تصب إلى هذا النهر أعني نهر بلخ. و هو يجيء من ناحية المشرق من موضع يقال له «ريوساران» [منظور از ریوساران ریوشاران است، و ریوشاران نام تاریخی بخشی از دیزنگی است. کیانی] و هو جبل متصل بناحية السند و الهند و كابل. و منه عين تجري من موضع يقال له عندميس و استرز من هذا الجبل.و يجتمع بمرو و يجيء إلى مَرغاب ثم يمرّ إلى آمويه، و يشق خوارزم فيصير إلى البحر الخراساني و هو بحر الخزر، ثم يدخل الصين. و من الترمذ إلى الراشت، ثمانون فرسخا. و الراشت أقصى خراسان من ذلك الوجه. و هي بين جبلين. و كان منها مدخل الترك إلى بلاد الإسلام للغارة عليهم. فعلّق الفضل بن يحيى بن خالد هناك بابا.» (ابن فقیه، البلدان، چاپ عالم الکتب بیروت ص619 و 620) [44] مقدسی شامی، احسنالتقاسيم،ص19و22 / ترجمه،ج1،ص 28 و 31. [45] فرنبغ دادگی، بند هش ايراني، ترجمه مهرداد بهار، ص133
|
درباره وبگاه ![]() در این وبلاگ سعی بر این داریم که شما را با تاریخ مردم ستم دیده افغانستان امروزی به ویژه قوم مظلوم و ستم دیده هزاره که میراث دار تمدنی کهن و با شکوه گویش اصیل پارسی و اوستایی و امپراتوری های پیشدادیان، کیانیان، کوشانیان، غزنویان و بسیاری دیگر می باشند اشنا سازیم.به امید ان روز که ریشه جنگ و خشونت و تبعیض در وطن ما خوشکانده شود و اسمان قلب مردم مظلوم ما اووری نباشد آرشیو مطالب |